گفتم بهش كه من مسير زندگيم عوض شده و ديگه موضوع ازدواج توش معني چنداني نداره . ولي بعد به حرفش بسيار فكر كردم . راست ميگفت. مثه همه كاراي ديگه ام كه خودمم بارها به اين حرف رسيده ام !
اين شد كه با خودم فكر كردم الان من دو نفر از اون سه شخصيت هميشگي داستان عشقي زندگيمو، خارج كردم. مصي و ح! و كم كم ديگه وقتشه كه يه پاييز طلايي برام رقم بخوره !
از اينا بگذريم.
موضوع ديگه كلاس خانم م.حق.ق بود. چون هفته پيش ترديدمو نسبت به ادامه كلاس ديد، سعي داشت منصرفم كنه. وقتي حركات شكمي شروع شد و تهوع منم شروع شد، بهم توضيح داد كه اگر قطع كني، بايد منتظر ديسك كمر يا مشكلي توي حيطه شكم شامل صفرا يا كبد يا طحال باشي! گفت اين تهوعت نشون ميده توي شكم مشكل داري و بايد اين حجم از انرu200dزي منفي رو خالي كني و بهترين راهش همين يوگا ست. براي همه توضيح داد پروسه درد و درمان از بروز تا علايم رو توضيح داد. و اينكه الان من تو مسير برگشت به سلامت هستم و اين خيلي علايم و دردهاي زياد ممكنه داشته باشه. اما اگر برگرديم، سلامت رو به سمت تخريب بيشتر و نشون دادن تو ازمايش ها ميبريم.تنها و تنها در صورت ادامه دادنش هست كه ميشه خودمونو به فاز سلامت برسونيم.
اخر كلاس هم وايسادم باهاش حرف زدم. گفت خيلي تنفر داري. همه اين تهوع ها ناشي از همينه . گفتم همش حس ميكنم شما از من بدتون مياد و با تمسخر بهم نگاه ميكنيد . حتي بغليم هم و خيلي از ادماي ديگه اي كه دوسشون دارم هم.
بهم گفت اين ممكنه بخاطر اين باشه كه توي زندگيهاي گذشته ات، از عزيزانت اسيب بد ديدي كه باعث شد حس اينكه ازت تنفر دارن از كسانيكه دوسشون داري، دريافت ميكني.گفت مامانتو ببين چقددددد مفصل هاش داغونه. گفت يه بخشي از اين داغوني رو ما به نسل هاي بعد منتقل ميكنيم و تويي كه با يوگا هم اثر چيزي رو كه دريافت كردي كم ميكني و هم از انتقالش به نسل بعدت جلوگيري ميكني.
گفت بهش اگاه باش و نگاهش كن فقط. به تهوعت نگاه كن و بگو خب هست، ولي انجام ميدم. بذار بياد و رد بشه بره. تو اما نرو. ادامه بده.
و داشتم فكر ميكردم راست ميگه. امروز كه به تهوعم نگاه كردم و با خودم گفتم خب هست كه هست، كمتر اذيتم كرد. همينطور ميتونم به حس اينكه ديگران ازمن متنفرند نگاه كنم و اگاه بشم.اونم بالاخره راهشو ميكشه و ميره ! جالبه كه من از درون، خودم ميدونم اين حسم اشتباهه. ميدونم خيلي از اونا كه من اينطور دربارشون ميگيرم اتفاقا خيلي هم دوسم دارن. مثل همين خانم مح.ق.، مث مامانينا، مثه خانم ها.رپا مثه آنيتا جون.
و بايد از اين به بعد فقط كارم نگاه كردن باشه! و يادم باشه اگه هميشه يه حرف رو توي خونه با مامانينا تكرار ميكنيم و اونم اينه كه شماها منو دوست ندارين، ناشي از اون اتفاق نامعلوم رخ داده در گذشته منه !
يادم باشه كه ميس مح.ق.ق هم از شاگرداي استاد كسي بوده كه بيشترين درد و گير رو داشته (به گفته خود استاد) ولي الان كاملا خوب و سلامت هست (چشم نكنم خدانكرده)، خودش ميگفت سينه و پشت سينه ام همش سياه بود و از درد امكان تنفس نداشتم، اما الان خوب و سلامت و مهربون و عاشق هست! بيش از همه ما !
همه اينا رو گفتم، چون ميخام امروز پا توي مسيري بذارم كه منو براي اين مشكلات مستعد تر ميكنه ! امروز اولين جلسه كلاس تئوري مربي گري يوگام هست. اگر ميخام مربي بشم، بايد پي خيلي خيلي چيزا رو به تنم بمالم.
بايد اول به خودم نگاه كنم. با همه درد و گير و گرفتاري هام! از خودم و بدنم پاسگزار باشم. حتي براي ذهنم كه خيلي در حقم بدي كرده و ميكنه با تعابير نادرستش.
دوم بايد با خودم عهد ببندم. من تمام سلامتي هاي از دست رفته ام رو توي موهبت يوگا دوباره بدست اوردم. از اون اگزماهاي وحشتناك بگير تا مشكلات مفاصل و خشكي و .......... و وقتي امروز داشتم خودمو ميديدم كه توي حركت خم به جلو ميتونم تا قوزك پامو بگيرم يادم اومد كه اوايل دستم به زانو هم نميرسيد با پشت صاف !
و مهم نيست يه مربي پاشو 180 بزنه يا نزنه. مثه مامان جي شام.لو كه شايد بعضي حركاتو بلحاظ وزنش نتونه بكنه، اما چيزي كه يه مربي به ادم منتقل ميكنه، بسيار بسيار فراتر از اينه كه انگشتتو بتوني به شصت پات برسوني ! اينه كه بايد هيچوقت يادم نره!
و اين چيزا كم هم نيستن، ... عشق دادن، صبوري كردن، هدايت كردن و از همه مهمترانرژي و حس خوبيه كه من از تمام مربيهام توي اين سالها دريافت كردم.
امروز برام پله اول، از مسير هزار پله ايه كه تا نا كجا ميرسه!
بايد يادم باشه، مغرور نشم از اينكه من شاگرد چه استادايي بودم و چه دوره هايي رو گذروندم!
مغرور نشم كه بخاطر اظهار فضل كردن، و كوچيك كردن ديگران، دانسته هامو اشكار كنم. اگر حرفي ميزنم بايد براي روشن كردن دريچه نور باشه فقط، نه واسه كباده كشيدن كه من اين دانش و اگاهي رو دارم و شما نداريد!
يادم باشه با اين كباده كشيدن ها، مسير ترقي و پيشرفت خودمو قطع نكنم !
يادم باشه بايد صبور باشم و به اندازه تمام لحظاتي كه مربي هامو وايسوندم و اشك ريختم و از دردهام گفتم، بايد بيش از اين به هستي بازگردونم.
يادم باشه كلامم رو بيش از ذهنم كنترل كنم. لزومي نداره از فرامادي هايي كه عاشقش هستم حرف بزنم. از مطالبي كه براي ديگران بسيار عجيبه و براي من بسيار عجين !
يادم باشه سطح ديگران رو بايد در دادن اگاهي بسنجم. وگرنه هم اگاهي رو خراب كردم و هم پروسه امادگي اونها رو واسه درك كردن، دور ! يادم باشه هر چيزي به وقتش !
يادم باش وظيفه من حفظ موسسه است و نه به داد دادنش ! من نماينده موسسه ام و وظيفه ام بسيار خطيره. توي جذب ادما. نكنه كه رفتار و منش و حرف هاي من باعث بشه نام موسسه لكه دار بشه.
و بسيار يادم باشه هاي ديگه !
امروز خيلي حس خاصي دارم. واسه اينكه قدم اول از هدفي كه چند ساله دارم توش اموزش ميبينم رو دارم برميدارم.
اول سپاسگزارم از خدا. اگه من و ح با هم تموم نميكرديم و من دچار شدت جراحات رواني نميشدم، هيچوقت دنبال يوگا نميرفتم.
ممنونم از ح. اگه اونقدر مستاصلم نميكرد، اون روزي كه رفتم واسه ثبت نام و ديدم اينجا فقط مطب يك دكتر هست، برميگشتم مثه ياو.ر و نميموندم ! كه اگر اطمينان نميكردم همه چي تموم ميشد.
ممنونم از دوستاييم كه همين تجربه رو داشتن و تشويقم كردن.
از اولين مربي ام كه هميشه جاش تو قلبمه . و صداش بهم ارامش خاصي ميده هميشه. خانم د.واني.
و ساير دوستان
برچسب: من که منم برای تو,چرا به من شک میکنی منکه منم برای تو,
نویسنده: حمید شریفی