ما مراسمی داشتیم برای شادی، و میزبان بودیم .. نمیدنم چه مراسمی بود ولی خاله فریده اینا رو کلی مهمون رو یادمه. خونه بزرگ ولی یه جایی مثه شاهرود که زمان بمباران رفته بودیم، پر از تل های خاک بود. ..
مامانینای مصی هم بودن و اون یه راست از فرودگاه اومده بود اونجا با یه کوله !
علی گفت میدونی مصی اومده؟ منم با یه بی تفاوتی گفتم آره، منظور علی این بود که برم ببینمش ... منم علی رو نگاهش نکردم و بجاش مکثی کردم گفتم الان دستم بنده و رفتم پی کارم.
بعد از اینکه یه مقدار از کارامو انجام دادم رفتم پهلوشون، کنار علی نشسته بود. یه میز بزرگ بود. همه ادامه ی هم نشسته بودن.. رفتم سلام کردم و بلند شد و دست دادم باهاش. خیلی خوب یادمه که سلام کردنم با نگاهی حاکی از مهم نبودنش برام و غرور، ادب به حکم میزبانی، و تاکید دیگه هیچی بین ما نیست، بود.... اونم قیافش سرشار بود از شرم و خجالت و پشیمونی بسیااااااااااااار زیاد... انگار یه هاله ای روی صورتشو پوشونده بود ... چهره اش تو هم و کدر بود و سرشار از شرم و من وقتی باهاش دست میدادم خوب حس های شرم و پشیمونیشو حس میکردم انگار خودش با خودش داشت حرف میزد و اینا رو به خودش میگفت...
گرما و حس لمس دستشو خیلی خوب یادمه ... حتی مثه همیشه یه نگاهی هم به دستاش کردم، همون دستا بود ! دست دادنم هم عاری از هیچ حسی بود ... ولی گرماشو داشت .......
بعد رفتم ............ خیلی کوتاه و ساده و رسمی !
علی بعدا صدام کرد و گفت یه چیزایی شندیم ... شنیدم مصی اومده مزدوج بشه و مامانش گفته مریم رو واسش در نظر گرفتم . من خیلی سریع واکنش نشون دادم و گفتم بیییییییخود کرده !!
گفت یعنی چی .. گفتم همین. هیچ چیز دیگه نگو. اگرم بهت گفتن بهش بگو جواب من نه هست و حرفشو نزنه.
بنظرم یادمه که پرسیدم ازش که مصی چی ؟ و علی گفت اونو هنوز نمیدونم ولی مامانشو میدونم تو رو در نظر گرفته واسش.
خوب یادمه که وقتی داشتم به علی میگفتم جوابم نه هست، توی ذهنم اینطور میگذشت که من دیگه از مصی عبور کردم و با آگاهی به این رسیدم که این نظر واقعیمه و دیگه بهش فکر نمیکنم و ازش عبور کردم، و حالا که دوباره میخاد تو مسیر من قرار بگیره، با اگاهی اینو میدونم که نمیخامش ! و تو این فکرها بودم که رفتم دنبال کارام و بقیه شم یادم نیست.
فقط شرم بسیار زیاد مصی رو یادمه که تمام چهره شو پوشونده بود و چهره شو کدر و تو هم کرده بود ...........
انشالا که خیر است ! بانوی بی همتای من !
برچسب:
نویسنده: حمید شریفی