خرید بک لینک
دارم كتاب در آغوش نور رو ميخونم ! و اينگونه ست كه خوابهام در همين راستا قرار گرفته .. ولي يه چيزي برام خيلي عجيبه، اينكه هرجقدرم بخاطر مطالعاتم باشه، حس خوابهام خيلي واقعي ان ! و من دوسشون دارم !

خواب مامانبزرگ رو ديدم. باهام حرف ميزد ... با لب نه، فقط همديگه رو نگاه ميكرديم و تمام كلمات با احساس و عواطفش بهم منتقل ميشد. تكيده بود .... مظلوم بود ... خيلي حيووني بود .. دلم سوخت خيلي براش ... انگار زياد گريه كرده بود و زيادتر، سكوت !

بهش گفتم چي شد مردي گفت ميخواي بهت نشون بدم؟ گفت اره ... روبروم بود ... ولي يك آن ديدمش كه كنارم بود سمت راستم و از عرض درونم رد شد و با رد شدنش من تمام لحظات خارج شدن جون از بدنش رو توي بدن خودم احساس كردم. به خوبي يادمه كه من يه درد خاصي ميكشيدم .. و اون داشت ازم عبور ميشد ... مثه كنده شدن چسب از پارچه كتان كه اونطوري چسبندي داره يه چيزي از درونم داشت كنده ميشد و درعرض بدنم از سمت راست تا چپ كه مسير حركت اون بود ادامه داشت و خوب يادمه تو ناحيه قلبم چسبناكيش بي نهايت شديد بود و خيلي خيلي سخت كنده شد و دردش هم خيلي خيلي عميق تر بود . . دردي نبود كه مثه بريدن دست يا كوفتگي باشه ... دردي بود مثه وقتي كه يه جوري مورمورمون ميشه ولي خيلي شديد تر و مثل همون چسب و ميدونستم درد گذار هست .... وقتي رد شد ازم ناحيه سينه ام هنوز حساس بود. اناهاتم بشدت يهجوري بود. اطرافش هم بود ولي مركز اناهاتا از همه بيشتر اينطوري بود. وقتي ازم رد شد گفت ديدي ، اينطوري جون از بدنم خارج شد. و بعد انگار قدش بلندتر شده بود از همون سمت چپ من رفت و دوباره به روبروم و جاي اولش رسيد. بهش گفتم بمون. نرو. نگام كرد گفت ميخام بمونم ولي بايد برم. باز هم بدون كلام حرف ميزد. و بعد رفت به سمت اسمون.به بالا مايل به راست. و من بودم و احساس درد باقيمونده و فكر اينكه من چجوري تونستم مردن اونو تو بدن خودم احساس كنم ؟؟؟

هنوزم گيج و گنگم.

خدايا تو را سپاس بخاطر اين تجربه.

برچسب: خواب هاي يك خرس قطبي,خواب های یک خرس قطبی,خواب های یک دیوانه,خواب های یک آدم بیدار, نویسنده: حمید شریفی تاريخ: يکشنبه 16 آبان 1395 ساعت: 18:14

صفحه بندی