ديگه خط صحبت هاي درونيم عوض شد .... همش با اون حرف ميزدم ... و به اين فكر ميكردم كه نگاهش هنوزم مهربونه ... كه دلم چقدر لك زده واسه مهربونيش ... به اينكه چقدر دلم ميخاد بهش بگم قهرمان زندگي منه هنوز و چقدر باعث شد من مسير زندگيم تغيير كنه و توي مسير رشدي عميق قرار بگيرم ..... دلم ميخواست بهش بگم غمت نباشه از اتفاقاتي كه برامون افتاد .. كه حتما برامون پر از رشد بوده ..
گذشتم ازش و داشتم فكر ميكردم گاهي اوقات ما ادمها قدر يه چيزايي رو كمتر ميدونيم ... ياد اين افتادم كه چقدر من اون اوايل اونو اذيتش كردم ... چقدر موقعي كه بين خانواده ها مشكل بود، جيغ ويغ كردم و بهش احساس بي عرضگي دادم .. چقدر اشتباه كردم .. و جاييكه نبايد پامو پس ميكشيدم، اينكارو كردم. بعدم جايي كه ميتونستم به سمتش برگردم، اينكارو نكردم ......... و در نتيجه همه اين اتفاقات، يك اتفاق قشنگ زندگيمو هر روز از پشت ويترين سر ميدون از دور تماشا ميكنم ! به اين فكر ميكنم كه خدايا چه حكمتي براي ما گذاشتي، كه وقتي بود ازم دور بود و دقيقا وقتي همه چي بينمون تموم شد، اومد شعبه نزديك من، جايي كه هر روز بوي عطر همديگه رو استنشاق ميكنيم ........ 4 سال از اون جريان گذشته و من ميدونم همينطور كه من نميتونم اونو فراموش كنم، اون هم نميتونه .......
خدايا منتظرم تا بالخره يه روزي درسي كه بايد از اين ماجرا ميگرفتم رو درك كنم !
در دنيا يك ارزوي ديگه دارم قبل از اينكه بميرم. و اون اينه كه يك بار ديگه با ح يك خلوت دو نفري داشته باشيم و بشينيم با حرررررررررف بزنيم ......... دلم ميخواست بهش بگم ارتباط كوتاهم بااون، چقدر براي من عزيز و خاص بود و چقدر مسير زندگيمو عوض كرد. .. دلم ميخواست دست روزگار يه بار ديگه ما رو در مسير هم قرار ميداد .......
برچسب: دلم دکان عطاری است دردت چیست,
نویسنده: حمید شریفی