دردم ارتباط گه گرفته ام با مامانينا نيست كه از وقتي از دو تا سفر برگشتم، هي ازشون دورتر ميشم و اونام حساس تر ميشن ! مثه غريبه ها ... مثه ادمايي كه نبايد به كار هم كار داشته باشيم ! درد من اين نيست كه سرشونو ميخان بكن تو جزييات زندگيم و منم بهشون اپسيلون حق نميدم كه بابا جان بالاخره از بته كه عمل نيومدي !!!! درد من اينه كه ميخام ارتباطشونو محدود كنم كه فردا روزي اگر خواستم با اكيپ جديدمون ماشينمو بردارم برم سفر يا دو تايي با مح.مد برم سفر، هي پاپيچ نشن !! درد من اينه كه ميخام خلافي كنم كه توضيحي واسش ندارم و براي جلوگيري از پرسش، زبون طرفو از حلقش ميكشم بيرون !!!
درد من اين نيست كه اين روزا داره حالم از اين بانك و ادماي مزخرفش به هم ميخوره !
درد من اين نيست سرم كلي كار ريخته و من تمركز انجامشو و حالشو ندارم ...
درد من اين نيست كه ق. اسمي مثه بختك جون من از صبح تا شب يا غر ميزنه يا جوش ميزنه يا حرص جا افتادن م و ر نامه هايي رو ميخوره كه به نظر من پشيزي هم نمي ارزه ..
درد من شايد اينه كه مح.مد اوني كه من ميخاستم نيست .... كسيكه احساس و روح منو درك كنه نيست ... هم هست و هم نيست !!! انگار كه بالكل هيچكس در عالم اونطوري كه من ميخواهمش نيست ! و اين احتمال زاده خواهيه . چون واقعا من هم خودم پر از نبودن هايي كه لازمه باشم ولي نيستم!! نمونه ش تو خونه و خانواده !!
ولي درد من اينه كه گرچه ميدونم محمد هم قد و اندازه من نيست و حتي نميتونه منو درك احساسي و روحي كنه و يا حتي جسمي (!!!!) ... اما چرا انقدر تلاش ميكردم كه باشه و بمونه !
از ديروز كه زنگ زده بهم تشكر كرده، و با هما به اين نتيجه رسيديم كه پس اين يك الارم خوب مثبت مبني بر تمايلش به ادامه دادنه، انگار من مثه قبل ميلي به نگه داشتنش ندارم ! انگار دلم ميخاد عقب بكشم كه اون بياد ... انگار دلم ميخاد غرورم از خودم پيشي بگيره ..........
حرفاشو به خودم ميگيرم ... كاراشو به خودم ميگيرم ... چرا بايد انقدر مراقب رفتارها و حرفا و عملكردام باشم ؟؟؟؟
من كه روي اون هييييييييييييچ حسابي باز نكردم ! و نميتونم هم بكنم !! حتي احساسي ! و فيزيكي ! ... پس چيه ؟؟؟
چيزي كه منو يه جايي معلق بين زمين و هوا نگه داشته چيه ؟؟
اون حتي واسه من تره هم خورد نميكنه ! مگر در جايي كه براي خودشم نفعي داشته باشه !
درد من همه اينها هست و هيچكدوم اينا نيست !
درد من اينه كه پي ام اس هستم و هر وقت اينطورم از اسمون و زمين احساس ميكنم داره ميباره !! در حاليكه هوا صاف و افتابي است و فقط اين دريچه ي چشماي منه كه به واسطه هورمون هاي به هم ريخته ام، كدر و بهانه گيره !
فقط يادت باشه تو اين پستي بلنديهاي پي ام اسي ات، لگدتو به پاي كسي نزني كه عابره و ربطي به احساس متلاطم شده ي تو نداره !
يادت باشه همين تصورات عجيب و غريب و تخيلي كه مثه هميشه پره از پيش داوري، كم بي تاثير نيست توي حال و هواي خرابت اونم وقت پي ام اسي !
يادت باشه، برو خونه بگير بخواب، اتاقتو جمع كن، يه چاي با مامان بزن، يه دستي به خونه بكش، يه غذايي (قيمه اي) براي همه درست بكن، و ببين كه چطور تغيير از اتفاقات كوچيك اغاز ميشه !
روابطتت با مامانينا بهتر ميشه، حال خودت تغيير ميكنه، مود و حوصله ات برميگرده، بي محليت به مح.مد هم باعث ميشه توجه اون بيشتر بسمتت معطوف بشه و مجبور بشه براي حفظت، دركشو بالاتر ببره يا هرچي ! كه اگر هم اين مورد اخر رخ نده، رخ دادن همون قبلي تر ها خيلي نقش مهمي تو حس و حال و روحيه ات داره !
اويزون نباش، اويزون شو ! به هر چيز كوچيكي كه ميتونه متحول كننده حالت باشه !
شايد من بايد اين هفته رو هيچ جا نرم و كنار خانواده بمونم ولو اينكه زياد خوش هم نگذره !
شايد بايد يه كم از سرعتم كم كنم و استراحت كنم !! كلاسهاي اين چند وقتم زيادي زياد شده !
حجم ارتباطم با سي اسي ها يهويي خيلي زياد شده ...
كار - فري ديسكاشن - كلاس تركي- كلاس كارما- يوگام و يين و يوگا در اب (هنوز شروع نشده)، امتحان افتاده ي تئوري مربيگري، دعوا با مامانينا ... همه و همه عوامي اند كه ادمو به اين چيزي كه الان تو هستي تبديل ميكنه !
ياد اين جمله افتادم يهويي : حول حالنا الي احسن الحال!
به افتاب سلامي دوباره خواهم داد ...........
برچسب: دردهای بی درمون,
نویسنده: حمید شریفی