مرز خیلی خیلی باریکیه بین احساس صمیمیت و احساس عشق!
یکیشون رشدمون میده و دیگری درگیرمون میکنه تو تلاطمهای احساسی ...
و اگر مراقب دلمون نباشیم.............. حالمون میشه، مثه حال الان من !!
در حالیکه اگر ادم منطقی فکر کنه، نباید پاهاش سست بشه ... حتی نباید رو خط مرزی قدم برداره ! اونهم این قدمهای ریسکی رو !
قضیه به همین سادگی بود که رفتیم کرمان.... و اونجا خیلی خیلی ساده دچار شدم !! خودمم نفهمیدم کی و کجا و اساسا چرااااا !
شاید انقدر دوز محبت خونم کم شده که بی اجازه صاحب خونه (که مغزم باشه) به استقبال میره .............
در هر حال اتفاقی درونم افتاده که نمیدونم چیه .... و فقط میدونم از درون فروپاشیده ام ... نه اون قدری که نتونم خودمو جمع کنم ............... اون قدری که منتظرشم ... عکساشو نگاه میکنم ... منتظر رسیدن یکشنبه سفرمون هستم، منتظر چک کردن پیامای تلگرامشم .. دستم میره بهش اس بده، مغزم دستمو میکشه ... قلبم میره براش بمیره، منطقم چشم غره میره ... و اینطور شده که من بین ماندن و رفتن مردد مونده ام .........
دلم واسش تنگ شده ............ اما حتی به خودم اجازه نمیدم اشارتی بهش بکنم .......
دلم میخاد برنامه تئاترو بیاد .......... اما به خودم مجوز نمیدم کلامی و یا احساسی ابراز کنم .......
اهنگ هم که گوش میدم، به یاد اون میفتم ... که تمام راهو با هم اهنگ گوش میدادیم ........ که هدفن میذاشت تو گوشم ......
دراز که میکشم یاد شب اخر میفتم ..... یاد حس سینه به سینه بودن با اون ......... که چقدر دلم میخاست سرمو چند سانت جلوتر میبردم و به سینه اش تکیه میدادم ...........
و البته خوشحالم که اینبار بر خلاف تمام بارهای قبل، علیرغم میل باطنیم بهش، جلوی خودمو به خوبی گرفتم و کوچکترین تماسی باهاش نداشتم .....
همش یاد ماساژ میفتم ... دلم میخاد برم یاداوری کنم واسه خودم که اینبار اگه تو با..کو فرصتی دست داد، بتونم عشقمو تو دستام بریزم ................................
چون میروی ....... بی من مرو .......... ای جان جان ........ بی تن نرو
بگذریم.
اینا رو مینویسم که خودمو از این حال در بیارم بیرون! مینویسم که یاداوری کنم به خودم،که محم.د 3 سال از من کوچکتره و تمام این تلاطم ها صرفا از یه حس ساپورتیو بودن اون سرچشمه گرفته ...
اینکه باید یادم باشه اون دوستش همسفر ماست .. یادم باشه من به خودم قول دادم که هیچ پاسخی به غرایزم نخواهم داد و وقتی از من بخاری در نیاد، اون بسمت دوست خودش متمایل میشه حتما.
پس نباید اجازه بدم که این سفر، بخاطر انتظارات بی جایی که از خودم و اون دارم، تبدیل به یه سفر ناخوشایند بشه ... بلکه باید همه چی رو ول کنم .. مثه کاری که توی کرمان کرده بودم و همه چیز خودش اتفاق افتاد !
من هیچ دخل و تصرفی تو چیزی نداشتم ...
با.کو هم باید همونطور باشه ........... بدون پیش داوری .. بدون قضاوت .. بدون انتظار یا چشم داشت ........
باید رهای رها باشم .......... رهاااااااااااااااااااای رهاااااااااااااااااااااا
و خدا ناظر حاکم بر ماست و همیشه هم به بهترین وجه ممکن اتفاقات رو هدایت کرده .......
پس تنها کاری که لازمه بکنم اینه که خودمو بسپرم به دست خودش !
همین و فقط همین !!!
برچسب: خطوط نقش زندگی چو نقشه ای بر آب شد,
نویسنده: حمید شریفی