واقعا نميدونم كجا وايسادم و برام سخته باوركردن اتفاقاتي كه اين يك ماه اخير بطور ناگهان رو زندگيم ايه انداخته !
يك ماه پيش در حدود همين روزا اولين تجربه سفر .س.ي ا.سي مو از كرمان شروع كردم ! دقيقا همون هفته اي كه استاد تمرين "دوستت دارم" بهمون داده بود .. رفتم كرمان و دوستم داشتند و تجربه هاي خوبي برام خلق شد ... از همه مهمتر يه اكيپ 4 نفري خوب !
بعدش بازم نميدونم چي شد كه اتفاقي تو سفر با.كو. هم همسفر بوديم ولي اينبار نه مثه ادمهاي دور ....
خيلي استرس داشتم كه نكنه با دوستش مياد، من يينگه ناجوري بشم وسط ارتباط اونا ... خيلي نگران بودم چيزي رو خراب كنم كه متعلق به ديگريه.
ولي با همه استرس ها و بحران هايي كه هميشه دارم تا به نقطه وقوع برسم، وقتي سفر رسيد و همجواري رخ داد، تمام ترس هاي من تهي شد ... كي فكرشو ميكرد مني كه انقدر استرس داشتم بشم رفيق شفيق و اون يكي مون شاكي بشه و بعدا بره بهش شكايت كنه ...
كي فكرشو ميكرد خيلي اتفاقي يه ارتباط ظريف بين من و اون شكل بگيره چيزي كه از مرز حس گشت و به مرز تجربه رسيد و بعد هم به مرز درك متقابل !
دوست دارم اين روز ها ...
باورم نميشه تو همون ادمي هستي كه يكشنبه پيش، يني فرداي روز بازگشتمون به وطن، اومدي سر قرار و تو اون ارتفاع پست حس خوبي رو با هم تجربه كرديم .. و اون لبخند رضايت تو چهره ات كه مثل من حاكي از اين بود كه خوش گذشت ! و از اينكه با هم زمانمونو گذرونديم لذت برديم ....
از اينكه نقشه رو بهانه كرديم سرمست شديم ...
نميدونم تو چقدرت حسه و چقدرت چي . حتي هنوز نميدونم جنس ارتباطمون چيه ... نميدونم جامون كجاست و تهش كجاست ..
و بعدم سه شنبه بود ... توي يك ناگهان كه فميدم اومدي پاركينگ بيهقي و منم سر ماشينو كج كردم و تو اون يه ربع، حس كردم چيزي بيش از صرف پر كردن خلا تنهايي، بين ماست.
گرچه هيچ ابراز احساسات نميكني .. گرچه هيچ ردي از اينكه اپسيليوني وابستگي عاطفي داشته باشي چيزي نميگي و يا زياد نشون نميدي، اما من ميخام تو همين لحظه هاي خوش گم باشم و برام هم مهم نيست كه اسم ارتباط تازه جوونه زدمون چيه ! دلم ميخواد منو جي افش بدونه، ولي هيچ اصراري هم ندارم كه يه چارچوب براشت تعيين كنم ... اصن جذابيت اين ارتباط جديد همين بي چارچوبي و ناگهان هاي پي در پي اش هست ..
رسيدم به نقطه اي ديگه ! به ديشب !
من كي باورم ميشد توي يه تولدي كه تا حدي جنبه خانوادگي داره بي افي كه نميدونم بي اف هست يا نه رو ببرم ! به ب.ه.رام. به اله.ه و نرگس دوست غزاله !
اولش مثلا چيزي نبود ! ولي تجربه اي كه داشتم حس خوب داشتن يك همراه ِ هم انرu200dژي با خودم بود !
اون لحظه هايي كه از تو جمعيت صدام ميكرد ... اون لحظه هايي كه دستمو ميگرفت و بلند ميكرد و ميبر ... يا دستمو ميگرفت ك بچرخم، يا واسم اب و شربت مياورد .... و يا كنارم مينشست نزديك نزديك و حرف ميزد ... يا حتي از راض.يه ميگفت .. چقدر دوست داشتم تمام اين لحظاتو.
انگار يه مهمونيه كه هيچكس شناس نيست و انقدر توي حال و هواي خودمون بوديم كه ميديم لبخندهاي شيطنت اميز بهرامو. ميديم كه تو دلش ميگه جون خودتون معمولي اين !
نگاههاي پرسش گر الهه كه همش دنبال نقب زدن و كنكاش بود و ما هم ردش ميكرديم.
همه اينها به كنار و اون رقصي رو خيلي خيلي دوست داشتم كه هيچكدوم غ. ب و الهه و شوهرش نبودن و تو اوج اون اهنگ احساسي، دستاشو گرفتم و اون هم، و بعد چشم تو چشم دوست دارم ميخونديم با اون جذبه خاص .. و اون لحظات فقط دلم ميخواست تموم نشه و كسي نياد و بعدم برم مستقيم تو آغوشش گم شم ...
اونجا بود كه واقعا حس كردم، اونم خوشحاله. از اين ارتباطمون، از حس خوب با هم بودنمون و از اينكه يه دوران هايي (يا خلاهايي) براي اونم تموم شده ..
بگذريم.
دلم ميخواد ي جوري تو اين ارتباط نقشمو بازي كنم، كه مثه روزهايي كه كرمان بوديم، مثه اهنربا بياد سمتم، مث صبحهاي با..كو سرد و سايلنت و بي تفاوت نشون نده خودشو ..
دلم ميخواد زودتر اين برنامه دسته جمعي با زهره رو بذاريم، كه بيشتر جايگاه خودمونو پيدا كنيم ...
نميدونم. شايد اينكه قضيه شبهاي با..كو اينجا ادامه پيدا نكرد، خيلي هم خوبه! چون باعث عميق شدن و پادار شدن و عاطفي تر شدن ماجرا ميشه ! عاطفه اي كه ديگه براي من بمعني اينده نيست.. فقط بمعني ارامش روح و روانه.
برچسب: با قلب تو می تپم,چیکار کردی تو با قلبم,
نویسنده: حمید شریفی