خرید بک لینک

چقدر دلم ميخواست يه صفحه كيبورد به خودم وصل بود كه هرجا حس نوشتنم اومد راحت افكارمو بنويسم.

ديشب از اولين كلاس مربيگري كه برميگشتم خونه، توي اتوبوس ادمها رو نگاه ميكردم و فقط فكر ميكردم.

به اينكه من هميشه از توي ماشين شخصي، به اتوبوس نگاه كردم. هميشه از اتوبوس راه گرفتم چون به نظرم دراز و كند مياد . و اينكه راننده اش بي محابا راه ميگيرن ... اما ديشب وقتي وسط يه ترافيك خسته كننده و عصبي كننده يه پرايد به طرز بدي از اتوبوس راه گرفت، راننده اش يه جمله گفت كه منو تكون داد !! گفت من با 20 متر طول و اينهمه مسافر و شتاب كم بايد هي ترمز كنم كه تو با يه متر طول و يه سرنشين از جلوم راه بگيري ! بيا برو كه ديرت نشه !!!

ديدم چقدددددددددر راست ميگفت. بعد به ادماي تو اتوبوس نگاه كردم كه هر بار كه يكي از اتوبوس راه ميگرفت دچار تكونهاي شديدي ميشدن .. بين همه اين ادما حتما افرادي درد فيزيكي هم دارن كه با تكون ها حس بدتري بهشون دست ميده . و ترافيك كه خودش سرسام اور بود. و اينكه مجبور بودي وايسي !!!

و انوقت من توي ماشين شخصي تك سرنشينم ويراژ ميدم از جلوي اتوبوس و اون يه ترمز ناگهاني ميكنه و من با افتخار رد ميشم كه 20 متر جلو افتادم !!!!

اينجاست اون امتحان هاي زندگي كه جديداها دارم توي ريزه كاري هاي همين زندگي روزمره دنبالش ميگردم !

و اينكه ما با اينهمه كجا ميخواهيم بريم و به چي ميخواهيم برسيم ؟؟؟ زماني كه وقتي بميريم هيچ معني شو نخواهيم دونست ؟؟ يعني علتي كه الان واسش ميجنگيم و كارما واسه خودمون درست ميكنيم، وقتي مي ميريم از ياد ميره. و اونوقت ما هستيم و يه عالمه كارماي منفي كه نميدونيم از كجا با خودمون بار كرديم !!!!!!

ميخواستم از كلاس هم بگم. انتظار داشتم همه يوگي باشن!

اما وقتي وارد كلاس شدم و جا نبود حتي يه نفر به خودش 5 سانت تكون نداد. و من تمام ارزوهام از اينكه وارد يك سرزمين قشنگ ديگه شدم، فروريخت و فهميدم خودم تنهام. اگر قراره قشنگ باشه، خودم بايد گل بكارم. اگرم ميخام بسازم و رد شم و برم فقط بايد چشم بپوشم و لذا از هيچي ناراحت نميشم و انتظاري هم از كسي ندارم و دوستي اي هم ايجاد نميشه.

توي انتراك تصميم گرفتم خودم تنهايي، گل بكارم. به آدما لبخند زدم. و جالب اينكه ديدم قفل و گاردشون به همين سادگي شكسته ميشه !!! چقدر ادمها چيزهاي خوب رو از خودشون دريغ ميكنن !!! يني اگر من لبخند نزده بودم بهشون، و سر حرفم باهاشون باز نميشد اونا نميپرسيدن استاد چي گفت، شماره اش چند بود، امتحان كي هست و ......... و خودشونم توي ابهامشون باقي مي موندن !

و نكته ديگه اينكه سه بار حرف زدم و بهم خنديدن و من بدون كوچكترين توجهي حرفمو ادامه دادم و اصلا هم از رفتارشون ناراحت نشدم (بجز سر فاميلي ام) و اينجا فهميدم كه من اعتماد بنفسم كم هم نيست !! و مهم تر از اون، مسخره شدن توسط غريبه ها اصلا برام مهم نيست !! اونچه كه مهمه برام و منو فرو ميريزه اينه كه توسط عزيزان و نزديكانم مسخره بشم يا ناديده گرفته بشم ! و اين خودش دستاورد بسيار بسيار بزرگيه !

از خدا سپاسگزارم.

و نكته اخر اينكه اخر ساعت كلاس كه منتظر بوديم با چند نفر حرف زديم يه نفر ديگه هم پيدا شد كه اونم مربيگري يوگا بود. اونجا بخاطر رفتار داراي با اعتماد بنفس اون ادم، من دچار ترس و استرس شدم و اماده مكانيزم فرار !!!

در حاليكه اون 6 سال ايينگر كار كرده بود و من 4 سال فشرده دو تا روش ساتيا و شيوانا ! ازم پرسيد هاتا يوگايي يا اشتانگا، من اول تعجب كردم. و باز دنبال فرار بودم. ولي بعد كه تو راه فكر ميكردم ديدم خب هاتا يوگا كه يوگانيدراست. اشتانگا هم كه همون يوگا هشت مرحله ايه و من كليت اينا رو ميدونم پس ترس چرا ؟؟؟ اونم وقتي ميدوني احتمالا اگه بيشتر از اون كار نكرده باشي، كمتر از اون مسلما كار نكردي !!

وقتي حرف ميزدم هم به ترسم اگاه بودم.

خوبه كه اينا رو مينوسم. خوشحالم بابت خودم. فكر ميكنم يه مدت ديگه خيلي خوب ميتونم تمام اين گير و گورايي كه از اين لابلا ها ميزنه بيرون هندل كنم.

خدايا تو را سپاس كه داده هايت بيكران است......

برچسب: ای دوست بیا رحم به تنهایی ما کن, نویسنده: حمید شریفی تاريخ: چهارشنبه 14 مهر 1395 ساعت: 5:31

صفحه بندی