و جديدا خوابهايي كه ميبينم يه جور خاصي شفافه ! يه جور اگاهي خاص توش دارم ...
ديشب هم همينطور شد و من تصميم گرفتم به توصيه انيتا جون اين خوابهامو بنويسم !
وسطاي عمق خوابم و بين همه ماجراها ديدم كه اقاي رح.ماني اومد بهم گفت از حراست تذكر دادن كه حجابتو رعايت نكردي و من در خواب هم يادمه بخاطر موضوع گشت ارشاد اخير احتمالا تو ذهنم چيزي گير كرده و هم اگاه بودم كه بايد قبل از اينكه بهم تذكر بدن واقعا، يه چيزايي رو رعايت ميكردم شايد !
اما اصل خوابم كه منو تحت تاثير گذاشت مص بود ... خوابم يه جايي بود يه جاي عجيب ... علي رو يادمه و يه سري ادم ديگه كه بودن و من باهاشون اشنا بودم .. غذا هم بود .. بادمجون رو يادمه كبابي بود، يه نفر بهم م.ش.روب داد و منم بدون مقاومت هميشگي گرفتم ازش و يه قولوپ خوردم، تيزي شو يادمه و رنگش كه طلايي بود .... اينجا ديگه مص بود ..
خوب يادمه كه هييييچ محل نميدادم بهش ... ميدونستم هست و به وضوح بهش بي اعتنايي ميكردم .. ظاهرش نشون ميداد كه زياد به بي توجهي من اهميت نميده، ولي من حس درونيشو ميگرفتم كه دلش ميخواست بهش محل بذارم و ناراحت بود از نتيجه اتفاقاتي كه بينمون افتاد .. انگار دلش ميخواست زمان به عقب برگرده و رفتارهامون يه جور ديگه مي بودد ......
و از اون مهمتر اينكه يه نفر توي خواب داشت به بهم يه توصيه اي ميكرد .... يه چيزي ميگفت ولي يادم نيست چي ... ففط يادمه ميگفت خوب به حرفاي من گوش كن ... و بعدش بود كه من وارد اون مكان شدم كه مصي هم بود ... يه اتفاق ديگه هم اون بين افتاد كه برام خاص بود ولي يادم نيست .....
بيداري نوشت:
اين روزا شروع پاييزه و من حس كاملا متفاوتي با همه پاييزهاي زندگيم دارم ... هدفمندم و منتظر ! منتظر بخش ديگه اي از زندگيم كه سخت مشتاقشم ... شروع كلاس هاي مربي گري .... پيشرفت تو زبان هاي فرانسه و تركي كه شروع كردم با خود اموز .. كلاس رقص كلاسيك سوري كه كم كم دارم كمر به رفتن ميبندم ......
الهي تنها پناه من تويي و بس ........ مرا درياب
برچسب:
نویسنده: حمید شریفی