من و غزال بوديم و رادوين كه مريض بود از پشت تلفن ميگفت زودتر بياييد و خيابون ونك !
كاش ارايش داشتيم، كاش تيپ تحريك كننده (!!) داشتيم كاش بقول ارشادكننده ها بي حجاب (!) بوديم !!
.. خيلي خيلي اونروز عصباني شدم، خيلي هم زبون درازي كردم، خيلي هم احساس ناتواني در مقابل قدرت يك حاكميت كردم ...
خيلي وقتا با خودم فكر كرده بودم كه اگه روزي اين اتفاق افتاد، چي ها ميتونم بهشون بگم ..
تمام اون حرفا رو زدم! و تنها يك چيز فهميدم و اون اينكه وقتي يك نفر نفهمه و ريسيورهاش يه امواجي رو نميگيره تو با منطقي ترين كلام صحبت كني بازم نميفهمه !
اونجا عمق نفهمي بعضي از مردم مملكتمو به عمق وجود درك كردم ... اونجا
همش فكر ميكردم درسي كه بايد بگيرم چيه ........
برچسب: یک اتفاق بد,
نویسنده: حمید شریفی